تبليغاتX
از همه جا همه چی

از همه جا همه چی

سال ۱۳۸5مبارک باد

 

 

سال ۱۳۸5مبارک باد

با عرض سلام به همگی بازدید کنندگان گرامی.

نوروز باستانی بار ديگر فرا رسيد. اين بار همراه با سالگرد اربعين حسين بن علی (ع). رعايت احترام سنتهای ملی و مذهبی در کنار يکديگر فرصتی است برای بزرگتر شدن٬ برای فهم فضاهای متفاوت که هر يک جايگاه خود را دارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 13:45  توسط رویا و شایان  | 

چهار شنبه سوری
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 0:11  توسط رویا و شایان  | 

دزدی

سلام بچه ها
یه اتفاق جالب ، من و شایان حدود ساعت 10 شب بود که داشتیم با هم حرف می زدیم،(تلفنی) من پشت خطی داشتم و وقتی رفتم پشت خطی رو جواب بدم شایان قطع کرد، بعد از 8 دقیقه زنگ زد و گفت دزد اومده شرکت و من الان زنگ زدم 110 و به صاحب شرکت.....جالبی قضیه اینه که تو شرکتشون هیچی برای دزدیدن نیست.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 0:5  توسط رویا و شایان  | 

تنهایی


 سعي کن هميشه تنها باشي زيرا تنها به دنيا امده اي و تنها از دنيا خواهي رفت بگذار عظمت عشق را درک کني زيرا انقدر عظيم است که تو و هستي تو را نابود مي کند بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود کسي باشد زيرا اگر عشق در ان منزل کند به ويرانه هايش هم رحم نخواهد کرد اما اگر روزي امد که عاشق شدي تنها يک نفر را دوست داشته باش بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او" بگذار عشقي را داشته باشي پاک مقدس و اسماني ومگذار که ياد ما را طعم تلخ اين حقيقت ببرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 0:32  توسط رویا و شایان  | 

کوله بار

كوله بار سفرت و نگاهم را برد و ديگر نه تو هستي و نه نگاهي كه در آن دلخوشي ام سبز شود سايه مي داند كه به دنبال نگاهت همچو ابر سرگردانم هيچ كس گمشده ام را نشناخت تابش رايحه اي بي خبر آورد كسي در راه است چشمي از درد دلم آگاه است كاش هيچ وقت عشقي متولد نمي شد كه روزي احساسي بميرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 0:29  توسط رویا و شایان  | 

قصه آشنایی

سلام بچه ها. من و شایان تصمیم گرفتیم که ماجرای آشنایی و خاطراتمون را توی این وب بزاریم. به امید خدا شروع می کنیم تا ببینیم به کجا می رسیم.

از زبان رویا:

ماجرای آشنایی ما بر اساس یه اشتباه از طرف من بود.من عضو gazzag شده بودم و هر روز چند نفر من رو اد می کردند. یکی از این افراد هم جناب شایان خان بود. بعد از چند وقت هم من رو تو یاهو اد کرد و مرتب برام off میگذاشت که من تو رو می شناسم، من می دونم تو کی و .........چندین بار هم شماره مبایلش رو بهم می داد که من بهش بزنگم. ولی از اون جایی که من خیلی بچه مثبت هستم بهش نمی زنگیدم.یه بار داشتیم با هم می چتیدیم که خیلی بهم گیر داد و من هم شکم برد که این اصلا یکی از آششنا هاست و می خواهد من رو سرکار بذاره و تصمیم گرفتم که بهش زنگ بزنم تا به خودم و خودش ثابت کنم که یکی از اقوام هست. چندین با می رفتم تا پای تلفن و هر بار پشیمون می شدم و زنگ نمی زدم و بر می گشتم. بالاخره یه شب بهش گفتم که می خواهم فردا بهت بزنگم، قرار گذاشتم برای فرداش ساعت 7:30. ولی من باز هم تو شک بودم که بزنگم یا نه؟؟؟!!!! ساعت 7:45 شده بود بالاخره بهش زنگیدم. و مطمئن شدم که اون آشنا نیست و یه پسر غریبِ

و بعدش بهش کفتم که این اولین بار و آخرین باری که دارم بهت می زنگم. ولی چت کردن ما همچنان ادامه داشت و باز هم مخ من کار گرفته شد و قرار شد که همدیگر رو ببینیم. قرارمون هم سر خیابون اصلی گذاشته بودیم و من هم یه آدرس اشتباهی از خودم دادم و یه تیپی گفتم که دقیقا 180 درجه با خودم فرق داشت. فکر می کنم این کار ما 3،4یا شاید 5 بار تکرار شد و ما هر بار همدیگر رو پیدا نمی کردیم و یا شایان دیر می امد زمانی می اومد که من رفته بودم......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 0:28  توسط رویا و شایان  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 0:50  توسط رویا و شایان  | 

تو میتوانی

 
در میان من و توفاصله هاست

گاهی می اندیشم

                             می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری.

دستهای تو توانایی آن را دارد

                                که مرا

                                          زندگانی بخشد.

چشمهای تو به من میبخشد

                               شور عشق و مستی

                               و تو چون مصرع شعری زیبا

                                           سطر برجسته ای از زندگی من هستی.

دفتر عمر مرا

              با وجود تو شکوهی دیگر

                                   رونقی دیگر هست.

می توانی تو به من

             زندگانی بخشی

                                     یا بگیری از من

                                                          آنچه را می بخشی؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 0:35  توسط رویا و شایان  | 

یه حرف کوچک

( قلب کوچکت رابه من بسپار)

کجاست آنجاکه با نوای عشق به تپش می افتد؟

کدام قسمت است که می فشرد تمام احساسات تورا درخود، وقتی که عاشق میشوی؟

کجاست محلی که قطرات اشک با اجازه ی آنجاخارج میشود وقتی که روبه عشق مینگری؟

میدانم که میتوانی آنجارابه من نشان بدهی.

دستت رابرسینه ی چپ میگذاری ومی فشری وبانگاهت مرکزهمه ی این احساسات را

به من نشان میدهی.

کارتودرست است!چه اهمیتی دارد که علم آن راتایید نکند؟

مهم نیست. اصلا مهم نیست که مراجع علمی دنیا این را قبول نداشته باشند.

مهم این است که تواین رااحساس میکنی،احساس تویقین است وهمین کافیست.

کافیست که توقلب کوچکت را به من بسپاری ودرجواب آنچه راکه میخواهی بدست بیاری.

 

ای یار

خانه ی دوست همانجاست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 0:27  توسط رویا و شایان  | 

عجيب نظرم رو به خودش جلب کرده بود...


از همون لحظه اي که با پدر مادرم وارد سالن مهموني شديم چشمم بهش افتاد و شور و هيجاني توي دلم به پا کرد هفته ي پيش هم توي يه مهمونيه ديگه ديده بودمش...طول سالن رو طي کرديم و روي يه سري صندلي نشستيم...دوباره نگاش کردم...درست روبروي ما بود...اينبار يه چشمک بهم زد...لبخند زدم و به اطرافم نگاه کردم...کسي متوجه ما نبود...خودم رو به بي تفاوتي زدم و مشغول گوش دادن به حرفاي ديگران شدم...ولي چند لحظه ي بعد بي اختيار يه نگاهي بهش انداختم...چه ظاهر زيبا و جذاب و با نفوذي داشت...دوباره چشمک زد و هيجانم و بيشتر کرد...

والدينم حواسشون به گفتگو با بقيه بود...به خودم نهيب زدم که از فکرش بيام بيرون...باز هم متوجه صحبتهاي مهموناي ديگه شدم...ولي حواسم اون طرف سالن بود...ميخواستم برم پيشش ولي از پدرم و صاحبخونه خجالت مي کشيدم...توي دو راهي عجيبي گرفتار شده بودم...دلم من رو به طرفش هل مي داد و عقلم خجالت و آبروداري رو يادآوري ميکرد...مرتب بهم چشمک ميزد...ديگه طاقتم تموم شده بود...دل به دريا زدم و گفتم هر چه باداباد...بلند شدم و با لبخند به طرفش رفتم...وقتي بهش رسيدم با جرات تمام دستم رو به طرفش دراز کردم...برش داشتم و گذاشتمش توي دهنم!...به به! عجب شيريني خامه ايه خوشمزه اي بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 0:20  توسط رویا و شایان  | 

تنهایی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 0:20  توسط رویا و شایان  | 

احساس عشق فرمانده احساسات


روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد
كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.
آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!
قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود.
او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.
اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.
عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند
تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد.
عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران ن! باش تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت.
آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد.
و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند.
عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد.
دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد.
تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟
دانائي گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان ؟؟؟!!!
دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 0:13  توسط رویا و شایان  | 

خوش آمد گویی مدل جدید

 
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 17:59  توسط رویا و شایان  | 

عکس

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 17:55  توسط رویا و شایان  | 

بی عنوان

هزاران گل تو گلخونه نشسته
شقایق و بنفشه دسته دسته
ولی عاشق تو ای نازنینم
به هیچ گلی به جز تو دل نبسته
ببین کوچ پرستو ها به سوته
سپیده اینه ای در روبه روته
همون عشقی که ما رو در به در کرد
عزیزم ,نازنینم عطر و بوته

برای توست که دشت پر از قشنگیست
تموم آسمون ها لاجورد یست
برای توست که رودخونه روونه
همینه تا افق رنگین کمونه
همینه تا افق رنگین کمونه

نبینم اشکی از چشمات بباره
کسی بر روی قلبت پا بذاره
بمیرم تا که اون روز و نبینم
تو چشمات نازنینم سایه ی غم
تو چشمات نازنینم سایه ی غم

همه بهار و بعد از تو شناختن
شب یلدا رو از موی تو ساختن
همون ها که ستاره نام گرفتن
از رو چشمای تو الهام گرفتن
تو خورشیدی که شب رو می سوزونی
تو برکه رو به دریا می رسونی
به هر جا پا بذاری تو بهاره
کویر زیر قدم هات سبزه زاره

بذار منت به من ای بهترینم
تا مثل خاک به زیر پات بشینم
به در گاه خداوند من چه کردم
که از لطفش به من داد نازنینم
که از لطفش به من داد نازنینم
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 14:0  توسط رویا و شایان  | 

همین جوری یه شعر

نیست بر لوح دلم جُـز الف قامت یار،

               چه کــُنم حرف دگر یاد نداد استادم؛...

           

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 13:16  توسط رویا و شایان  | 

عشق حقیقی چیست؟؟

 

حقیقت این است عشق و عشق ورزیدن مفهومی است فراتر از تنها پاسخی به امیال و ارزوها جنسی.

انسانها تصورمی کنند رسیدن به کمال بدون د سترسی به عشق امکان پذیر نمیباشد بهمین دلیل هرفرد در زندگی

آرزوی عشق ورزیدن و مورد عشق قرار گرفتن میباشد.

اما واقعا عشق به چه معنی است؟ آیا ارتباط جنسی، بیان احساسات و عواطف خود در قالب های مختلفی که جامعه ما بما تعلیم می دهد و یا برخوردی و عملکردی کاملا متفاوت؟

عشق حقیقی موثرترین و تعالی بخش ترین قسمت خلاق وجود انسانی است که بتوسط خالق و آفریننده ما

در پیش ما به ودیعه گذاشته شده است.

این موضوع فراتر از برآورد یک نیاز فیزیولوژیک میباشد و غریزی میباشد که امروزه عده کثیری بد لیل عدم اطلاع بدنبال آن میباشند.

. افراد زیادی هستند که بدلیل عدم تجربه و آموزش کافی همیشه آنچه را که فقط توهمی خیال پردازانه میباشد بعنوان عشق واقعی تعبیر میکنند

عشق هنری است که باید آموخته شود و نه تنها انجام عملی در اتاق خواب.

افراد زیادی هستند که بدلیل عدم تجربه و آموزش کافی همیشه آنچه را که فقط توهمی خیال پردازانه میباشد بعنوان عشق واقعی تعبیر میکنند.

اما حقیقت این است که هنر عشق ورزی عاملی است که باید آموخته شودهنری که کمک میکند تا مرد و زن دریابند راز خوشبختی و سعادت را در کنار یکدیگر،

گل برای گل قربون همه شما

عاملی که موجب رشد و شکوفایی شخصیت زوجین و باعث وآلایش و تلطیف روحی طرفین می باشد د ر تمدن ما امروز بهترین شکل آن یعنی ازدواج تعریف شده است موضوع این عشق حقیقی همچون دوستی است که نقش بسزایی در تکامل عاطفی افراد دارد و والایش دهنده مسیر زندگی برای اوست.

عشق حقیقی همانند دوستی است که یکی از اجزای ضروری تهیه خوراک دلپذیری است که زندگی خلاق نام دارد.

دراینجاست که مسائل جنسی جای خود را پیدا میکند نه کاملا بی ارزش که کنار گذاشته شود و نه آنکه تمام زندگی را بر پایه آن بنا نمود.

امید که این مقاله بتواند رهگشا بسیاری ازجوانان و بردارنده بارهای سنگنین زندگی در این زمینه گردد

 

موفق وپیروز باشید

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 0:42  توسط رویا و شایان  | 

چندجمله عشقولانه

چند جمله عشقولانه هم می گذارم که شماها بتونید بهترنظر بدید.

زندگی شهد گل است
زنبور زمان می مکدش
آنچه می ماند عسل خاطره هاست

 

 

چشمامو نمی بندم  دستاتو رها نمیکنم

 

مي خوام بموني مي خوام براي هميشه کنارم باشی

 

چشمامو نمی بندم ميترسم وقتي بيدار ميشم رفته باشی

 

دستاتو رها نمی کنم ميترسم ديگه گرمي دستاتو  لمس نكنم

 

 

 

اگر بال داشتم عا شق شدن و گریستن و پرواز را به تو یاد میدادم.

 

 

اگر بال داشتم تو را به ماه می بردم می توانستم پیشرفت و ترقی تو را زودتر ببینم.

 

 

اگر بال داشتم تو را از خاک آتش و باران محافظت میکردم و

 

 

نمی گذاشتم معنای درد و رنج را بفهمی.

 

 

اگر بال داشتم تو را همیشه در قلبم برای خود نگه میداشتم و هرگز ما از هم جدا نبودیم.

 

 

اما همانطور که می بینی من فرشته نیستم که بال داشته باشم و اگر هم بخواهم هرگز نمی توانم.

 

 

بنابراین برای همه این آرزوها فقط می توانم دعا کنم.

 

 

با وجود این اگر بال داشتم به تو می رسیدم.

 

زندگی پیوند است در تکاپوی زمان   زندگی یعنی عشق  یعنی با هم بودن

گل بکاریم اگرش گل بدهد

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

       هر کجا هست خدایا به سلامت دارش        

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 23:40  توسط رویا و شایان  | 

 

مي خوام تو اين وبلاگ با شما دوست هاي خوب تبادل اطلاعات کنم و با هم تبادل نظر کنيم من هر چند وقت يه بار يه سوالم مطرح مي کنم و شما هم جواباتون رو در قسمت نظر ها بذاريد.

 

می خوام نظر شما رو راجع به عشق بدونم.دوست دارم بدونم نظر جوان های امروزه راجع به عشق چی؟؟؟و تا چه حدی عشق رو قبول دارند؟؟؟؟

مثلا خود من که عشق اول و آخرم کامپیوتر هست و به هیچ چیز دیگه هم جز اون فکر نمی کنم.:D:D

حالا نظر شما چی؟؟؟

عشق زمینی را قبول دارید؟ تا چه حد؟؟؟ اصلا تا حالا عاشق شدید؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 20:27  توسط رویا و شایان  | 

سلام

سلام

بالاخره بعد از مدت ها تونستم بیام و یه وبلاگ بزنم.

هوووووررراااااا

هر چی می خواهید بگید که مت توش بزارم

از همتون ممنونم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 17:53  توسط رویا و شایان  |